تبلیغات
پنجره ای برای دیدن ♥ - مصاحبه

پنجره ای برای دیدن ♥

وقتی چترت خداست بگذار باران سرنوشت هر چه می خواهد ببارد........ ♥

مصاحبه

مصاحبه blue moon news با پروردگار



خدا تنها معشوقی است كه عاشقانی دارد كه هیچ یك از بودن

دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یكی از انها

 
معشوقش را تنها برای خودش نمی خواهد.

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است،

چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من

بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر

متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

-
اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این

را دارند که روزی بچه شوند.

-
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول

از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می

کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-
اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود

را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه

در آینده زندگی می کنند.

-
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز

نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی

هرگز

نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به

سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست

داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

-
اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند

تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند

انجامدهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق

ورزیدن واقع شوند.

-
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با

دیگران مقایسه کنند.

-
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

-
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان

می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم

باشد

تا این زخمها التیام یابند.

-
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین

ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها

است.

-
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه

دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه

احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

-
اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه

کنند و آن را متفاوت ببینند.

-
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند

بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا

گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری

هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

 

 





طبقه بندی: داستان،
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر 1391 ساعت 07:54 ب.ظ توسط blue moon| نظرات()