تبلیغات
پنجره ای برای دیدن ♥ - تغییر زیبا

پنجره ای برای دیدن ♥

وقتی چترت خداست بگذار باران سرنوشت هر چه می خواهد ببارد........ ♥

تغییر زیبا


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و


تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته


بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از


کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل


کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از


مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند


و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او


گذاشت و آنجا را ترک کرد


عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه


شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.


مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و


خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته


بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار


جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما


را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود


ادامه داد

.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی


روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی


من نمیتوانم آنرا ببینم...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



كلیپ این ماجرا رو می تونید در قسمت وب دوستان


( فیلم داستان موسیقی ) ببینید ..



.





طبقه بندی: داستان،
+ نوشته شده در شنبه 31 تیر 1391 ساعت 11:51 ب.ظ توسط blue moon| نظرات()